دلتنگی

 

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

 

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

 

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

 

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

 

 * * *

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

 

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

* * *

 

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

 

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

 

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

 

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

 

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

 

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

 

زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست

 

یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل

 

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

 

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

 

کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
مسعود گل محمدی

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیدۀ ماست جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

شیما

سلام بسیار زیبا...[گل]

lمسعود گل محمدی

من مست و خراب و می پرست آمده ام مدهوش ز بادۀ الست آمده ام تا ظن نبری که باز گردم هشیار هم مست روم از آنکه مست آمده ام