بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت


عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

 
باز آتش در دلم افروختن


سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

وای از این صد و آه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نا مهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

باتشکر از رامین 

/ 3 نظر / 16 بازدید
آقا شهاب گل

(تمامی مطالب این وبلاگ رو تقدیم می کنم به همسر عزیزم که توی همه مشکلاتم مثل کوه پشت سرم ایستاده) این جمله رو که خوندم بهتون حسودیم شد حسرت خوردم از ته [گریه]دل دلم خواست جدا تبریک میگم[گل] هرچند که هیچ تبریکی همسنگ این حرف و احساس نیست آدمای خوشبخت دعاشون در حق دیگران مستجاب میشه به خدا سفارش کنید 1دونه از این بسته های خوشبتی رم برا ما بفرسته (فقط 1 خورده زودتر که دل دیگه تاب تنهایی نداره)[لبخند]

مرضیه

سلام،خوبی؟؟؟ وبلاگتون حرف نداره .خوشحال میشم به منم سری بزنی. اگه نیاید[گریه]میکنما. اونوقت[دلشکسته]. بای[خداحافظ]